دلم برای شهری تنگ شده که آسمانش هرچه هم آلوده باشه بلنده و پشتش به کوهه. آرزوهای ما از کوه بزرگی میگرفت و حالا در این سرزمین پستی که زندگی می کنم آرزوها پست می شن. وقتی از ایران نرفته بودیم شهرمون رو با عکس های گل و بلبلی از کوچه های سنگفرش اروپایی مقایسه میکردیم. حالا میفهمم که همه ی شهر بزک نیست، شهر من با آسمان بلندش از بزک بی نیازه.
counter
۱۳۹۱ اردیبهشت ۳, یکشنبه
۱۳۹۱ فروردین ۳۰, چهارشنبه
بنگالی در سفر
البته خودمون با یک انگلیسی دست و پا شکسته میخوایم کل اروپا رو بگردیم ولی اگه یک اروپایی فکر کنه کل مردمان خاور میانه عرب زبان هستن از این همه نادانی حیرت میکنیم!!
۱۳۹۱ فروردین ۹, چهارشنبه
قصّههای خوب برای بچههای خوب
روزی تزار روسیه یکی از درباریان رو محکوم به اعدام کرد. دوستانش برای عفو وساطت کردند ولی تزار نپذیرفت و نوشت: بخشش لازم نیست، اعدامش کنید. یکی از درباریان نامهٔ تزار رو تغییر داد و نوشت: بخشش، لازم نیست اعدامش کنید. تزار که این ابتکار رو دید خیلی خندید و دستور داد سر از تن درباری محکوم به اعدام جدا کنن و درباری فضول رو هم از تخم به سر در ارگ شهر آویخت تا دیگران عبرت بگیرن که نامهٔ تزار رو دستکاری نکنن.
۱۳۹۰ اسفند ۲۴, چهارشنبه
چرا که مجلس شورا نمیکند معلوم
در یک سانحه رانندگی در سویس ۲۸ نفر کشته شدن. این بدترین سانحه در ۳۰ سال گذشته بوده و نمایندگان مجلس سویس به همین مناسبت یک دقیقه سکوت کردن. تلفات تصادفات رانندگی در ایران از جنگ با عراق بیشتره و امروز رییس دولت مستقر رفته تو مجلس و در پاسخ نمایندگان همون دلقک بازیهای معمولشو در آورده و ریده به سر تا پای مجلس و رفته.
تیتر: شعری از عارف قزوینی
چرا که مجلس شورا نمیکند معلوم که خانه خانهٔ غیر است یا که خانهٔ ماست
تیتر: شعری از عارف قزوینی
چرا که مجلس شورا نمیکند معلوم که خانه خانهٔ غیر است یا که خانهٔ ماست
۱۳۹۰ اسفند ۱۹, جمعه
۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه
حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس
دریادار بهرام افضلی، سرهنگ هوشنگ عطاریان، سرهنگ بیژن کبیری
همینطوری یه سری به ویکیپدیا بزنین، ببینین چه کسانی پیروزیهای اوایل جنگ رو به دست آوردن و سرنوشتشون چی شد.
پی نوشت: آدم یاد محسن رضایی و قضیه ی ناموسش میفته.
۱۳۹۰ اسفند ۲, سهشنبه
قصّههای خوب برای بچههای خوب
یه روزی دیوژن کلبی خوابیده بود، اسکندر رفت ازش پرسید برای اینکه پیروز بشم چیکار کنم؟ دیوژن پرسید خوب پیروز بشی که چی بشه؟ اسکندر گفت که جهانو بگیرم بعدش بشینم یه نفس راحت بکشم. دیوژن هم گفت خوب نفس راحتو همین الانم میتونی بکشی چه کاریه مردمو به کشتن بدی.
اسکندر گفت از من چیزی بخواه، دیوژن گفت آخه کسخل اگه من چیزی میخواستم که بهم نمیگفتن کلبی. اسکندر هم سر خرو (یا اسبو) کج کرد اومد از صفحه فیسبوک بیرون یقهٔ همخوان کنندهٔ این داستانو گرفت گفت آخه تو شعور نداری؟ خط اول داستانو که دیدی اسکندر رفت پیش دیوژن به خودت نگفتی اسکندر واسه چی باید بره پیش دیوژن؟ نگفتی دیوژن که تو بشکه زندگی میکرد راه جهان گشائی از کجاش در بیاره بده اسکندر؟
اشتراک در:
پستها (Atom)