counter

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

عنوان مناسب یافت نشد

متن این نامه برای چند دلار بیشتر از طرف افرادی که "عالیترین" تحصیلات رو دارند (چون در کشور ما معمولاً مدرک کشورهای دیگر بیشتر از مدرک دانشگاه های خودمان ارزش دارد) خطاب به مردی که از همه بیشتر تحصیل کردگان رو خوار میکند برای من مهوع تره از متنهایی که در مدح دولت کودتا و رییسش نوشته میشوند. در روزگاری زندگی میکنیم که اندکی نشان دادن مقاومت در برابر حاکمان کافیست تا قهرمان مردم شد (حتی منفورانی مانند رفسنجانی)، در چنین روزگاری اینگونه حقارت نشان دادن واقعاً بی مایگی میخواهد. در روزگاری که این حرفها شنیده میشود:


۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

آواز دهل شنیدن از دور خوشست

یارو با تقریب خوبی‌ شاگرد آخر دورشون بوده، شیمی‌ کاربردی هم خونده که کوانتوم نگیره (اون قدیما میشد این کارو کرد) حالا عکس کنفرانس سلوی رو تو فیسبوک گذشته زیرش نوشته دین ما به آدمهای تو این عکس کمتر از دین ما به پدرو مادرمون نیست!! حالا من موندم ایشون چقدر به پدر و مادرشون احساس دین می‌کنن.

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

غریبانه 6- ارواح دست دوم

رفتن از شهر آشنا به شهر و کشوری دیگر روح رو تغییر میده و زخم میزنه، آسیب نیست مثل پوست ضخیم و زخم خورده ی دست نجاری که داستانها داره از آشنایی با چوب و اره و نشانه ی مهارت در کاره. روح مهاجر هم کم کم زخم میخوره و این زخمها نشانه ی اینه که این آدم یک بار کنده شده. در ایران سه دوست هجرت کرده رو دیدم، دوستی ها همان دوستی ها و دوستان همان دوستان، فقط روانها صیقل روزگار خورده.
غربت حرف میاره، حتی کم حرفترین آدمها حراف میشن. آدمها حراف نمیشن، این واژه ها هستن که بیتابی میکنن، آدم به خودش میگه حرف زدن بسه ولی جملات بیرون میریزن. و این بد هم نیست در این سفر داستانها شنیدم از دوستان مهاجر از سرگذشت در کشورهایی که مردمش حتی نمیدانند حافظ کی بوده و قند پارسی برایشان شیرینی ندارد.








۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

تهران هرچه بود با عمله های افغانیش، با هجوم بی خبر پاسدارهایش، با گرانی قیمت ها، با حسن آقایی که گذاشته بود و رفته بود، و با جنگ و بمباران و ناامنیش، وطن بود و هر لحظه و هر حادثه اش به آدم مربوط می شد، حتی دردها و گرفتاریهایش معنی داشت و غصه هایش قابل تقسیم بود و خوشبختی های نادرش اتفاقی همگانی به شمار میرفت و مرگ، هنوز هم تشریفات خودش را داشت و زندگی، هر قدر هم آشفته، باز در محدوده ی چیزهای آشنا شکل می گرفت. زندگی در وطن همراه با انتظار بود و امید، اینکه چیزها بهتر خواهد شد. زندگی در غربت مرور خاطره ها و سفر به گذشته بود و بس.
                                                                                                      داستان خدمتکار، خاطره های پراکنده- گلی ترقی

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

از تهران تا قاهره: رذالت

جالبترین بخش مستند از تهران تا قاهره اونجایی بود که شاه خیلی رندانه از گیر نیفتادن تیمسار قره باغی و تیمسار فردوست به چنگال خونین خلخالی میناله و متواضعانه فردوست رو "همراه" خودش از سویس تا پایان سلطنت معرفی میکنه (انگار نه انگار که تا پیش از انقلاب در ایران فقط یک فرمانده داشتیم و بقیه فرمانبردار!!) و اینگونه به نظر میاد که متهم اول دادگاه انقلاب گوشه ی چشمی داره به همین دادگاه تا انتقام خودش رو از این دو به اصطلاح خائن (چون این دو تیمسار رو مسئول تسلیم ارتش به انقلابیان میدونه) بگیره. مقام شامخ سلطنت هم آشکارا این ضعف اخلاقی ایرانیان رو داره که میپسندن دشمنشون به ظلم مبتلا بشه، همون ضعفی که در سالهای تعیین کننده ی آغاز انقلاب دهان خیلی گروهها در مقابل ظلم به گروه رقیبشون رو بست.

۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه

از پارگی نسلها

دارم میرم ایران. تنها نگرانیم بابامه یعنی نه که خودش نطقای غرایی که میکنه. کلاً بابام استاد نطق غرا کردنه و آدمی که نطق غرا میکنه از جواب شنیدن بدش میاد مثل همون آقایی که زوایای مختلف توطئه ی دژمن رو توضیح میده، خوب بدش میاد آخرش ازش بپرسی پس علک چرا اوینه، حرصش میگیره که ما ربطشو نمیفهمیم. بابامم همینطوره وقتی حرف میزنه فقط باید سرتو تکون بدی براش و من هم از سر تکون دادن بدم میاد. زوایای چی چی رو بابام روشن میکنه با نطقاش؟ ترس. بابام آدم ترسوییه در این حد که شبا در رو از پشت قفل میکنه. به نظر بابام یک نقطه ی کمینه ی ترس وجود داره که تو اونجا ترس از هر حالت دیگه ای کمتره. فقط مشکل اینجاس که این نقطه ی کمینه ی ترس به همه چی ربط داره. مثلاً میریم بقالی و یه یارو بغل خیابون وایساده با یه ریش عجیب غریب، بابام سریعاً احساس خطر میکنه که نکنه با این وضع عجیب ریش یارو نقطه ی کمینه ی ترس جابجا بشه پس فوری نطق در مذمت این ریش رو شروع میکنه، یارو که سوار تاکسی شده رفته پس کی باید کله تکون بده واسه نطق؟ خوب من.
حالا شما که نکشیدین نمیدونین چی میگم سروی میفهمه شاید هم برادرم که البته چند سال پیش از خونه ی ترس زده رفت، من اون موقع هنوز نمیفهمیدم اون هم داره اذیت میشه یا نه. فک کرده بودم اگه پنجهزار کیلومتر از خونه دورتر برم قضیه حل میشه ولی چند وقت پیش بابام گیر داد به عکس میرحسین تو فیسبوکم و یه نطق غرا کرد. من چی کار کردم؟ زدم پیجمو بستم براش که نبینه. حالا هم حوصله ندارم به نطقاش گوش بدم باید یه فکری بکنم باهاش خونه تنها نمونم وگرنه یه نطق رفته تو پاچم.

۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه

نخستین دلیل علمی من برای رفتن به سمت کوانتوم (دلیلی به جز اشتیاق کودکانه به هر چیز رازآلود) از درس شیمی معدنی پیدا شد. در این درس اساتید هر پدیده ای رو با یک مشت توجیه بی سرو تهی توضیح میدادن که آشکارا خودشون پایه ی علمی اون رو نمیدونستن. چند وقت پیش حل کوانتومی کاتیون دی هیدروژن رو که میدیدم بی اختیار دانشجوی سال اولی شدم که داشت از استاد معدنی یک میپرسید چرا این کاتیون وجود نداره و استاد معدنی (به عادت اکثر اساتید معدنی) خزعبلاتی میبافت در باب بزرگی یک بار مثبت به تن نحیف دو هسته ی هیدروژن.
همانطور که از همون صفحه ی ویکیپدیا معلومه بار مثبت خیلی هم برازنده ی قامت دو هسته ی هیدروژنه و حالت پایه ی این یون خیلی هم پیوندیه!! دلیل وجود نداشتنش در طبیعت اینه که حالت برانگیخته ی الکترونیِ پیوندی نداره و به اولین تابش خورشید از هم میپاشه.
حداقل راضیم که پس از هشت سال به خامترین هدف آموختن کوانتوم رسیدم!!