نوروز دو سال پیش بود که به همراه ا.ش. و غزال وشبیر و البته هیراد جان فرزند ا.ش. رفتیم پارک. ا.ش. و غزال مشغول بحث علمی شدن و ما دیدیم تا اینا دارن مشکلات بنیادی فیزیک رو اضافه میکنن پسر استاد رو سرگرم کنیم. نه تنها رفتیم بستنی خوردیم بلکه هوبی هم گرفتیم و سخنرانی مفصلی هم در مورد اینکه وقتی ما بچه بودیم بستنی ها چنین بود و ارج و قرب هوبی چنان بود برای فرزند استاد کردیم. وقتی برگشتیم پیش استاد هیراد جان رو به پدر کرده و فرمودن کاش اون دستگاه بازی (اسمش هم اساساً یادم نیست) رو آورده بودم. استاد هم برای ما توضیح دادن که چند وقت پیش چهارصد هزار تومن دادیم این رو برای هیراد خریدیم. ما بودیم و انگشت حیرت و نفرین بیل گیتز (هرچی خرابکاری الکترونیکه لابد تقصیر اونه دیگه) که جهان در بیست سال از هوبی به کجا رسیده.
counter
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه
برای آموزگاری که رفت
بعد از ظهر خنک یک روز پایان فروردین بود که تلفن زنگ خورد. خبر مثل یک تگرگ بهاری تند و مصیبت بار بود "شهروز کشاورز فوت کرد." اما انگار مصیبت کافی نبود، زنگ دوم "شهروز خودکشی کرد." در روزهای پس از این پیشامد خبر در همه جا پخش شد "شهروز کشاورز دانشجوی دکترای شیمی معدنی دانشگاه بهشتی خودکشی کرد." چون منبع موثقی نیافته بودن فقط گمانه زده شده بود. جامعه ی دانشگاهی که نحیف تر از اون بود که بهش ظنی بره پس باید حکومت متهم میشد و بزرگترین اتهام حکومت هم فقر مردمه پس گفته شد شهروز بخاطر مشکلات مالی خودکشی کرد.
من نزدیک چهارسال در دبیرستان علامه حلی همکار شهروز بودم. چیزی که عجیب بود این بود که هیچ گاه عصبانی ندیدمش انگار تنش های عادی محیط کار تأثیری بر اعصابش نداشت. همیشه خندان بود و وقتی بحثها در جلسات بالا میگرفت لحن شوخ شهروز به آرام موندن بحث کمک میکرد. خود من اون سالها آموزگار کم تجربه ای بودم و گاهی کلاً بقیه ی آموزگاران رو زیر سؤال میبردم ولی همیشه با من با صبر برخورد میکرد. سال آخری که در حلی آموزگار بودیم شهروز در خوابگاه دانشگاه بهشتی در ولنجک زندگی میکرد پس هر دو مشتری خط انقلاب-تجریش بودیم. آدم مذهبی ای نبود (اگر هم بود مثل اکثر ایرانیان مسلمان پاره وقت بود یعنی تعصبی نداشت و در سخن گفتنش اصلاً به اعتقاداتش اشاره ای نمیکرد). مثل همه یک کمی مدرن بود یک کمی سنتی. بسیار هم خوش مشرب بود. گپ زدن با شهروز توی تاکسی حواس رو بکلی از ترافیک پرت میکرد.
مشکل مالی نداشت. کافیه چند ماه در حلی درس داده باشین تا بسیاری از دبیرستانهای تهران بی چک و چونه حقوق بالایی بهتون بدن، چه برسه به اون که چندین سال درس داده بود و شیمی هم در کنکور درس تخصصیه. آموزگارانی که هم زمان با شهروز در حلی بودن همگی (یعنی هرکسی خواست از راه معلمی پول در بیاره) زندگی ای تشکیل دادن و از راه تدریس در غیر انتفاعی درامد خوبی دارن. شهروز ولی از جنس دیگه ای بود.
جزو اولین فارغ التحصیلان کارشناسی ارشد دانشکده علوم بود. استادش در میانه ی درسش ول کرده بود رفته بود خارج و شهروز به سختی استادی از بهشتی رو راضی کرده بود تا پایان نامشو تموم کنه. بعد هم هیچ فریب زندگی معلمی رو نخورد، که راهش از کسب علم میگذشت. پس از سالها صبر کردن نهایتاً در دوره ی دکترا با همون استادی که پایان نامه ی ارشدش رو گذرونده بود قبول شد و آغاز کرد.
متهم مرگ شهروز اتفاقاً همین استاد بیقدرتیه که اخراج و بازداشت کردنش برای حکومت هیچ کاری نداره. بعد از ورود به دانشگاه بود که شهروز متوجه شد 3 سال پیاپی در امتحان کتبی ورودی دکترا نفر اول میشده و همون استاد دوبار اول ردش کرده بوده و این دلیل آغاز دعوا بود. شهروز اصولاً آدم خوش اخلاقی بود بعداً شنیدم که اون استاد هم وقتی عصبانی میشه زبونش میگیره و اصلاً نمیتونه با کسی دعوا کنه چنین برخوردی بین این دوتا آدم عجیبترین نکته ی داستانه.
پایان دعوا رو همه میدونیم. بعد از مرگ شهروز من تلاش کردم برای هرکسی که با جامعه ی شیمی آشنا بود توضیح بدم که دوستم مشکل روانی نداشته و آدم نرمال و خوش اخلاقی بوده ولی حجم مزخرف پیرامون این موضوع زیاد بود. حالا هم اینو مینویسم تا جایی ثبت شده باشه چون به نظرم بدترین اتفاقی که میتونه برای کسی پس از مرگ بیفته اینه که حرفهای نادرست در موردش زده بشه. امیدوارم هرکس که این نگرانی رو داره این پست رو هم خوان کنه.
من نزدیک چهارسال در دبیرستان علامه حلی همکار شهروز بودم. چیزی که عجیب بود این بود که هیچ گاه عصبانی ندیدمش انگار تنش های عادی محیط کار تأثیری بر اعصابش نداشت. همیشه خندان بود و وقتی بحثها در جلسات بالا میگرفت لحن شوخ شهروز به آرام موندن بحث کمک میکرد. خود من اون سالها آموزگار کم تجربه ای بودم و گاهی کلاً بقیه ی آموزگاران رو زیر سؤال میبردم ولی همیشه با من با صبر برخورد میکرد. سال آخری که در حلی آموزگار بودیم شهروز در خوابگاه دانشگاه بهشتی در ولنجک زندگی میکرد پس هر دو مشتری خط انقلاب-تجریش بودیم. آدم مذهبی ای نبود (اگر هم بود مثل اکثر ایرانیان مسلمان پاره وقت بود یعنی تعصبی نداشت و در سخن گفتنش اصلاً به اعتقاداتش اشاره ای نمیکرد). مثل همه یک کمی مدرن بود یک کمی سنتی. بسیار هم خوش مشرب بود. گپ زدن با شهروز توی تاکسی حواس رو بکلی از ترافیک پرت میکرد.
مشکل مالی نداشت. کافیه چند ماه در حلی درس داده باشین تا بسیاری از دبیرستانهای تهران بی چک و چونه حقوق بالایی بهتون بدن، چه برسه به اون که چندین سال درس داده بود و شیمی هم در کنکور درس تخصصیه. آموزگارانی که هم زمان با شهروز در حلی بودن همگی (یعنی هرکسی خواست از راه معلمی پول در بیاره) زندگی ای تشکیل دادن و از راه تدریس در غیر انتفاعی درامد خوبی دارن. شهروز ولی از جنس دیگه ای بود.
جزو اولین فارغ التحصیلان کارشناسی ارشد دانشکده علوم بود. استادش در میانه ی درسش ول کرده بود رفته بود خارج و شهروز به سختی استادی از بهشتی رو راضی کرده بود تا پایان نامشو تموم کنه. بعد هم هیچ فریب زندگی معلمی رو نخورد، که راهش از کسب علم میگذشت. پس از سالها صبر کردن نهایتاً در دوره ی دکترا با همون استادی که پایان نامه ی ارشدش رو گذرونده بود قبول شد و آغاز کرد.
متهم مرگ شهروز اتفاقاً همین استاد بیقدرتیه که اخراج و بازداشت کردنش برای حکومت هیچ کاری نداره. بعد از ورود به دانشگاه بود که شهروز متوجه شد 3 سال پیاپی در امتحان کتبی ورودی دکترا نفر اول میشده و همون استاد دوبار اول ردش کرده بوده و این دلیل آغاز دعوا بود. شهروز اصولاً آدم خوش اخلاقی بود بعداً شنیدم که اون استاد هم وقتی عصبانی میشه زبونش میگیره و اصلاً نمیتونه با کسی دعوا کنه چنین برخوردی بین این دوتا آدم عجیبترین نکته ی داستانه.
پایان دعوا رو همه میدونیم. بعد از مرگ شهروز من تلاش کردم برای هرکسی که با جامعه ی شیمی آشنا بود توضیح بدم که دوستم مشکل روانی نداشته و آدم نرمال و خوش اخلاقی بوده ولی حجم مزخرف پیرامون این موضوع زیاد بود. حالا هم اینو مینویسم تا جایی ثبت شده باشه چون به نظرم بدترین اتفاقی که میتونه برای کسی پس از مرگ بیفته اینه که حرفهای نادرست در موردش زده بشه. امیدوارم هرکس که این نگرانی رو داره این پست رو هم خوان کنه.
۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه
من هم میر حسین هستم!
روزهای آغازین حصر رهبران جنبش سبز بود که "حالا باید چه کنیم؟" پرسشی بود که دهان به دهان و ذهن به ذهن میچرخید. داشتم برای یک بلاگ ارزشی گزیرش دشنام مینوشتم که یک لحظه چهره ی میرحسین در مناظره یادم اومد:
"بنده اومدم همین روحیه رو عوض کنم"
پیش خودم فکر کردم اگر میرحسین هم مثل همه ی ما فحش میداد و تندخویی میکرد دیگه چیزی برای عرضه در مقابل دشمن ملت نداشت که بتونه اینگونه بایسته و به ما مبارزه یاد بده. فکر کردم چرا من میرحسین نباشم؟ چرا از رفتارش یاد نگیرم؟ ما هر روز خطاهایی میکنیم که ما رو از چیزی که میخواهیم باشیم دور میکنه، فقط اینکه کلاً آدم خوبی باشیم کافی نیست باید به خوبی میرحسین و خاتمی و منتظری باشیم تا بتونیم ادامه بدیم.
"یادمان باشد که برای ما، هدف وسیله را توجیه نمیکند. یادمان باشد که شعار «دروغ ممنوع» در روزهای پرشکوه پیش از انتخابات، چگونه از جان مردم خسته از دروغهای پیاپی قدرتمندان برخاست و فضای این دیار را فراگرفت. یادمان باشد که تا یکایک ما، خود را از آلودگیها و نقایص اخلاقی پاک نسازیم، انتظار داشتن جامعهي اخلاق ـ بنیادی که در آن همهي انسانها بتوانند به قلههای شکوفایی انسانی خود برسند، بیهوده است. و یادمان باشد که در این راه، شکست نیست؛ اما صبر و استقامت فراوان، و عدم ترس از پروندهسازی و سایر اقدامات سرکوبگرانه ضروری است. یادمان نرود که همه باهم میگفتیم نترسید نترسید ما همه با هم هستیم."
بيانيهي مير حسين موسوي بهمناسبت روز دانشجو ـ 16 آذر 1389
"بنده اومدم همین روحیه رو عوض کنم"
پیش خودم فکر کردم اگر میرحسین هم مثل همه ی ما فحش میداد و تندخویی میکرد دیگه چیزی برای عرضه در مقابل دشمن ملت نداشت که بتونه اینگونه بایسته و به ما مبارزه یاد بده. فکر کردم چرا من میرحسین نباشم؟ چرا از رفتارش یاد نگیرم؟ ما هر روز خطاهایی میکنیم که ما رو از چیزی که میخواهیم باشیم دور میکنه، فقط اینکه کلاً آدم خوبی باشیم کافی نیست باید به خوبی میرحسین و خاتمی و منتظری باشیم تا بتونیم ادامه بدیم.
"یادمان باشد که برای ما، هدف وسیله را توجیه نمیکند. یادمان باشد که شعار «دروغ ممنوع» در روزهای پرشکوه پیش از انتخابات، چگونه از جان مردم خسته از دروغهای پیاپی قدرتمندان برخاست و فضای این دیار را فراگرفت. یادمان باشد که تا یکایک ما، خود را از آلودگیها و نقایص اخلاقی پاک نسازیم، انتظار داشتن جامعهي اخلاق ـ بنیادی که در آن همهي انسانها بتوانند به قلههای شکوفایی انسانی خود برسند، بیهوده است. و یادمان باشد که در این راه، شکست نیست؛ اما صبر و استقامت فراوان، و عدم ترس از پروندهسازی و سایر اقدامات سرکوبگرانه ضروری است. یادمان نرود که همه باهم میگفتیم نترسید نترسید ما همه با هم هستیم."
بيانيهي مير حسين موسوي بهمناسبت روز دانشجو ـ 16 آذر 1389
۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سهشنبه
آمدگان، رفتگان
پروازهای ورودی به ایران رو دوست دارم. اونایی که ساکن خارج هستن میدونن اونجا بهتر هست ولی نه اونقدرا، اونایی که ساکن ایران هستن هم حس میکنن دارن از پلههای عرش میان پایین زیاد صداشون در نمیاد.
اما مردم تو پرواز خروجی از ایران اعصاب خورد میکنن، ساکنین خارج در مدت ایران بودن اینقدر توسط اطرافیان باد شدن که دیگه خدا رو بنده نیستن، ساکنین ایران هم که به خیال خودشون دارن از پلههای بهشت میرن بالا.
اما مردم تو پرواز خروجی از ایران اعصاب خورد میکنن، ساکنین خارج در مدت ایران بودن اینقدر توسط اطرافیان باد شدن که دیگه خدا رو بنده نیستن، ساکنین ایران هم که به خیال خودشون دارن از پلههای بهشت میرن بالا.
۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه
توصیه های پسا نوروزی
اگر شما هم ساعت خوابتون در طول تعطیلات نوروزی چرخیده و هفت صبح خوابتون میبره خونسردی خودتونو حفظ کنین، تلاش کنین تا هفت عصر بخوابین. بدن شما بطور طبیعی دوازده شب حس خواهد کرد الان وقت قیلوله س و خواهید خوابید.
۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه
آداب آلمانی 11: اجاق ها و آدم ها
اجاقها اینجا برخلاف ایران گازی نیستن و برقی هستن. از طرفی اکثر خونه ها لوله کشی گاز دارن (اگر سازست گرمایششون نفتی نباشه) پس مشکل هم از زیر ساخت نیست و تنها سلیقس. هربار که غذا درست میکنم حس میکنم روح اون یارو که میگفت من خودم متخصصم در اجاق حلول کرده و داره بهم میگه اصلاً مهم نیست که فیزیک میگه با این کار کلی انرژی هدر میره، اصلاً دانش تو هم برای من مهم نیست، من خودم متخصصم و میگم اجاق برقی بهتره و دانش و قوانین طبیعت برای من افه های شبه روشنفکریه.
اشتراک در:
پستها (Atom)