counter

۱۳۹۲ فروردین ۷, چهارشنبه

اونقدر از عیددیدنی گفتید تا من هم از عیددیدنی نوشتنم گرفت

حتی اگر قهرمانان کمیک استریپ (حتی سلطانشون سوپرمن) هم می‌آمد نمی‌تونست مثل بابام ما رو از عیددیدنی نجات بده. یک داستان حماسی هست که می‌گه پدر و مادرم پس از ازدواج طبقه‌ی دوم خونه‌ی پدربزرگم زندگی می‌کردن و پدربزرگم همسایه‌ای داشته که معمولاً صبح ساعت هفت می‌رفته عیددیدنی و پیش خودش می‌گه یک توک پا برم بالا این عروس و داماد رو هم ببینم اما بابام در حرکتی تاریخی مزاحم رو از توی راه پله پس می‌فرسته.
فامیل‌های پدری رو به خواهران و برادرانش محدود کرد. در سوی مادری حذف عمه‌ها و عموهای مادر مقدور نبود اما بابام بدون اعلام اینها رو به سه بخش تقسیم کرد. یک عمو که خیلی بامزه بود و دیدارش کیف هم می‌داد. تنها ایراد این عمو خسیسی بود که همه ساله بیست تومنی سبز با نقش تراکتور عیدی می‌داد و تورم ابداً تأثیری در این قضیه نداشت. پس از خارج شدن این بیست تومنی‌ها از رده هم سکته کرد و زمین‌گیر شد. دسته‌ی دوم که همگی توی یک کوچه می‌نشستن و دیدن همشون کار دو ساعت بود و البته این قسمت کم کم برای ما اختیاری شد (بجاش می‌شد تاریخ علم برداریم) و بخش آخر اونهایی که پیش از تولد ما از چرخه‌ی عید دیدنی حذف شده بودند.
یک سالی یادمه خبر رسید داماد یکی از عمه‌ها گفته چون اینها سال گذشته برای بازی برگشت عیددیدنی نیومدن ما هم دیگه نمیریم دیدنشون. ما اعضای خانواده نگاه تحسین آمیزی به بابا دوختیم و در ذهن دیواری از خونه رو به افتخارات خانواده اختصاص دادیم و برای بابا ستاره‌های زرین به نشانه‌ی هر فامیل بی‌ربط دک شده نشاندیم و در کنارشون ستاره‌ی جدیدی برای این فامیلی که با تدبیر پدر داوطلبانه از تورنمنت دید و بازدید کنار کشیده بود اضافه کردیم.

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

بیست و نهم اسفند

پرسشی که همیشه برام پیش میاد اینه که مگه مجلس (یا سنا) سال بیست و نه تا روز آخر سال کار میکرده؟

۱۳۹۱ اسفند ۱۴, دوشنبه

مرگ مصدق

رفته بودیم ایران رو آزاد کنیم حالا سقف مطالباتمون آزادی رهبرانمون شده. ما که فرار کردیم زنده باد اونایی که فرار نکردن. کاندیدای ریاست جمهوری میشم با وعده ی آزادی موسوی

۱۳۹۱ اسفند ۱۰, پنجشنبه

آلزایمر القایی

یک چیزی که اخیراً مرتب می بینم تحریف تاریخ به این شیوه است که یک مطلب ناهمخوان با تاریخ را در بین چند مطلب درست جا میزنند و به این ترتیب انگار دروغ در همنشینی با حقیقت راست میشود. مثلاً ابراهیم نبوی نوشته:

"وقتی احمدی نژاد اعلام کرد انرژی هسته ای حق مسلم ماست، اگر به هر ایرانی می گفتی که حق مسلم ما نیست می زد توی دهانت. یعنی ماها از اینکه احمدی نژاد آمریکا را تحقیر کرده خوشحال بودیم."

کل مقاله درباره ی همراهی اکثر ایرانیان با اشغال سفارت آمریکا در تهرانه که این درسته ولی آوردن این جمله لابلای حرفهای درست از دروغ بودنش نمیکاهه. آقای نبوی زمان احمدی نژاد در ایران نبود و در اون ایرانی که ما توش زندگی میکردیم احمدی نژاد از اول عنوان دروغگو داشت و به نظر اکثریت آمریکا تحقیر نشده بود بلکه ایران به سوی دردسر بزرگی میرفت.

۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

و این فقط یک نمونه است

داشتم تارنمای حبیب باقری استاد تمام شیمی دانشگاه شریف رو می دیدم. در تمام مقالات اخیر این استاد فقط در یکی ایشون نویسنده ی اول نیستن. پرسش من از استاد اینه که فول پروفسور که هستن میخوان ترفیع بگیرن فیل پروفسور بشن که انقدر اصرار دارن دانشجوی بدبخت که تازه پس از فارغ التحصیلی باید دنبال کار بگرده نویسنده ی اول نباشه؟ از اون مهمتر آیا فقط یک دانشجو تحت آموزشهای ایشون به مقام رفیع نویسنده ی اول رسیده؟ مگه یکی از هدفهای تحصیلات تکمیلی آموزش مقاله نوشتن در یک مجله ی بین المللی نیست؟

۱۳۹۱ بهمن ۱۹, پنجشنبه

زهرخند تاریخی

همه ی اونایی که بهمن پنجاه و هفت مشتشون مسلسل شد
همه ی اونایی که پاییز شصت و هفت رو ندیدن یک صدا بخونن
این بانگ آزادیست کز خاوران خیزد ...

۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه

آداب آلمانی 13: پوزه ی مشت لازم

یک فحشی در آلمانی هست که ترجمش میشه "پوزه ی مشت لازم" (Hackfresse). در همین فحش آدم میتونه میراث عظیم فلسفه ی آلمانی رو ببینه. وقتی شما میگین میخوام بزنم تو پوزه ی یارو، این یک حالت ذهنی (subjetive) هست و اگر خشم شما بر طرف بشه دیگه لزومی نداره که یارو رو بزنین. ولی وقتی پوزه ی یکی مشت لازمه، این یک خاصیت عینی (objective) برای پوزه ی طرفه و هیچ ربطی به حس شما نداره. این خاصیت عینی با خشمگین شدن شما نمیاد و با بر طرف شدن خشم شما نمیره، حتی اگر در کمال آرامش هم باشید باید یک مشت تو پوزه ی طرف بزنین به این دلیل روشن که پوزه ی طرف مشت لازم داره.