counter

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

اندر رابطهٔ آزادی و ظلم

تجربهٔ من از زندگی‌ در یک کشور دمکراتیک اینه که مبارزه فقط علیه خفقانه نه ظلم. در نتیجه وقتی‌ مردم به آزادی میرسن آزادانه ظلم رو می‌پذیرن و آزادانه در مقابلش سکوت می‌کنن.

۱۳۹۱ آبان ۱۹, جمعه

ایکیا

لوازم ایکیا هم خوشگل و شکیله هم از مشابه ایرانی‌ همون لوازم خیلی‌ ارزون‌تره. فقط باید دقت کرد که اون چیزی که میبرین خونه همون چیزی نیست که توی سایت می‌بینین. چیزی که میبرین خونه مثل جگر زلیخا آشو لاشهٔ، البته یک راهنما میدن دستتون که چطوری باید همه چیز رو سر هم کرد ولی‌ این راهنما هم برای دنیائی نوشته شده که قوانین مورفی توش صدق نمی‌کنه ظاهراً.

۱۳۹۱ مهر ۱۹, چهارشنبه

عنوان مناسب یافت نشد

متن این نامه برای چند دلار بیشتر از طرف افرادی که "عالیترین" تحصیلات رو دارند (چون در کشور ما معمولاً مدرک کشورهای دیگر بیشتر از مدرک دانشگاه های خودمان ارزش دارد) خطاب به مردی که از همه بیشتر تحصیل کردگان رو خوار میکند برای من مهوع تره از متنهایی که در مدح دولت کودتا و رییسش نوشته میشوند. در روزگاری زندگی میکنیم که اندکی نشان دادن مقاومت در برابر حاکمان کافیست تا قهرمان مردم شد (حتی منفورانی مانند رفسنجانی)، در چنین روزگاری اینگونه حقارت نشان دادن واقعاً بی مایگی میخواهد. در روزگاری که این حرفها شنیده میشود:


۱۳۹۱ شهریور ۲۳, پنجشنبه

آواز دهل شنیدن از دور خوشست

یارو با تقریب خوبی‌ شاگرد آخر دورشون بوده، شیمی‌ کاربردی هم خونده که کوانتوم نگیره (اون قدیما میشد این کارو کرد) حالا عکس کنفرانس سلوی رو تو فیسبوک گذشته زیرش نوشته دین ما به آدمهای تو این عکس کمتر از دین ما به پدرو مادرمون نیست!! حالا من موندم ایشون چقدر به پدر و مادرشون احساس دین می‌کنن.

۱۳۹۱ شهریور ۱۹, یکشنبه

غریبانه 6- ارواح دست دوم

رفتن از شهر آشنا به شهر و کشوری دیگر روح رو تغییر میده و زخم میزنه، آسیب نیست مثل پوست ضخیم و زخم خورده ی دست نجاری که داستانها داره از آشنایی با چوب و اره و نشانه ی مهارت در کاره. روح مهاجر هم کم کم زخم میخوره و این زخمها نشانه ی اینه که این آدم یک بار کنده شده. در ایران سه دوست هجرت کرده رو دیدم، دوستی ها همان دوستی ها و دوستان همان دوستان، فقط روانها صیقل روزگار خورده.
غربت حرف میاره، حتی کم حرفترین آدمها حراف میشن. آدمها حراف نمیشن، این واژه ها هستن که بیتابی میکنن، آدم به خودش میگه حرف زدن بسه ولی جملات بیرون میریزن. و این بد هم نیست در این سفر داستانها شنیدم از دوستان مهاجر از سرگذشت در کشورهایی که مردمش حتی نمیدانند حافظ کی بوده و قند پارسی برایشان شیرینی ندارد.








۱۳۹۱ شهریور ۱۳, دوشنبه

تهران هرچه بود با عمله های افغانیش، با هجوم بی خبر پاسدارهایش، با گرانی قیمت ها، با حسن آقایی که گذاشته بود و رفته بود، و با جنگ و بمباران و ناامنیش، وطن بود و هر لحظه و هر حادثه اش به آدم مربوط می شد، حتی دردها و گرفتاریهایش معنی داشت و غصه هایش قابل تقسیم بود و خوشبختی های نادرش اتفاقی همگانی به شمار میرفت و مرگ، هنوز هم تشریفات خودش را داشت و زندگی، هر قدر هم آشفته، باز در محدوده ی چیزهای آشنا شکل می گرفت. زندگی در وطن همراه با انتظار بود و امید، اینکه چیزها بهتر خواهد شد. زندگی در غربت مرور خاطره ها و سفر به گذشته بود و بس.
                                                                                                      داستان خدمتکار، خاطره های پراکنده- گلی ترقی

۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

از تهران تا قاهره: رذالت

جالبترین بخش مستند از تهران تا قاهره اونجایی بود که شاه خیلی رندانه از گیر نیفتادن تیمسار قره باغی و تیمسار فردوست به چنگال خونین خلخالی میناله و متواضعانه فردوست رو "همراه" خودش از سویس تا پایان سلطنت معرفی میکنه (انگار نه انگار که تا پیش از انقلاب در ایران فقط یک فرمانده داشتیم و بقیه فرمانبردار!!) و اینگونه به نظر میاد که متهم اول دادگاه انقلاب گوشه ی چشمی داره به همین دادگاه تا انتقام خودش رو از این دو به اصطلاح خائن (چون این دو تیمسار رو مسئول تسلیم ارتش به انقلابیان میدونه) بگیره. مقام شامخ سلطنت هم آشکارا این ضعف اخلاقی ایرانیان رو داره که میپسندن دشمنشون به ظلم مبتلا بشه، همون ضعفی که در سالهای تعیین کننده ی آغاز انقلاب دهان خیلی گروهها در مقابل ظلم به گروه رقیبشون رو بست.